همین برای دلم

"انا لله و انا اليه راجعون "

 

توی این دنیا بعضی ها متخصص خراب کردنن

از بین اون بعضی ها (بدترین هاشون) متخصص خراب کردن بهترین و مهم ترین مفهوم عالمند همون که عالمی بر پایه اش خلق شد:

عشق

ابزارشون هم ایناست:

خیانت، سوء استفاده، بی صداقتی، بی ایمانی

.............................

 آدمایی هم هستن  که تخصصشون مراقبت از این مفهومه

اونها  خود عشاقند

کسانی که فهمیدن شکار عشق های آمیخته با خیانت و دورغ و دقل شدن لیاقت یک عاشق حقیقی بودن رو از شون می گیره. تن ندادن به لذت های زودگذر . لذتشون خیابونی و وبلاگی و اینترنتی نیست

و ابزارشون هم ایناست:

ایمان، معرفت، صداقت

...................................................

من به خدای آن بالا ایمان آورده ام

اینها را برای غیر از من و تو نوشتم

یعنی امیدوارم تو  شاملش نشوی

برای آنانی که از اعتماد و خوبی تو سوء استفاده کردند

   + محمد آل حبیب ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اعتماد

بی اجازه

هر شروعی شروع خوبی نیست

کاش آدما می فهمیدن که شکار عشقای آبکی شدن اونا رو برای همیشه از لیاقت  یک عاشق حقیقی بودن  محروم می کنه

بخشیدم  فقط همین یک بار

اعتماد کردم یطوری که اگه نشه دیگه به هیچ کس اعتمادی نیست

..................................

دوستان و دوست نماها هم برای خودشون کلاه شرعی نبافن

نت  جای برطرف کردن کمبودهای عاطفی و فراموشی خاطرات تلخ گذشته و ... به کمک سادگی و دلسوزی بعضا نیست

 

 

   + محمد آل حبیب ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

برای او سه

دیروز دستانم داشت پرواز میکرد ... شانس آورده ام که از جا کنده نشدخنده

   + محمد آل حبیب ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

برای او دو

دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوى
تا کیمیاى
عشق بیابى و زر شوى
حافظ

   + محمد آل حبیب ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بهشت و جهنم

بهشت و جهنم
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

   + محمد آل حبیب ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

برای او یک

لیلی من دارم طعم مجنون شدن را می چشم. رهایم نکن!

   + محمد آل حبیب ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

سکوت!

او سخن از خویش می گوید

من سخن خویش می گویم

از من می رنجد

فاصله می گیرد

سکوت!

   + محمد آل حبیب ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خوش خدمتی

نه ! حتماً اینبار هم "من " اشتباه می کنم. این وصله ها به هرکسی که نمی چسبه ! و فکر می کنم باز این منم که باید در رفتار خودم تجدید نظر کنم. آخه من کی بزرگ می شم ؟

   + محمد آل حبیب ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

پیامی ساده و روشن:

فعلاً قرار است همچنان زندگی کنم.

و تا زنده هستم نسبت به تو احساس دوستی می کنم

و تو را همانگونه که هستی دوست می دارم

و برای همیشه در خدمتت هستم. می توانی این را باور کنی؟

نگرانی هایت را درک می کنم

و هر کاری از دستم برآید برای رفع مشکلاتت انجام می دهم.

پیام دریافت شد؟!

 

 

   + محمد آل حبیب ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

وبلاگ نویسی من!

در ایام نوجوانی دفتر یادداشت روزانه داشتم. خیلی با اینگونه نوشتن ها بیگانه نیستم. این وبلاگ هم شده به عبارتی دنباله ی همان دفترچه خاطرات هایم. هرچند اینجا هم در عین حال مثل سابق مجبورم در مواردی خودسانسوری کنم. مگر می شود آدم بداند احساساتش را و افکار و اندیشه هایش را همینجوری دارد می گذارد در معرض دید و قضاوت دیگران و عین خیالش نباشد! شرایط امروز با دیروز خیلی فرق نکرده جز اینکه امکانات و دم و دستگاه یادداشت نویسی خیلی پیشرفته تر شده! الآن بیشتر هم باید مواظب باشم . قبلاٌ اگر غفلتی می کردم و نکته ای را ناخواسته آشکار می کردم ، می شد گذاشت به حساب خامی و کم سن و سالی ام. الآن چه بگویم! که دیگر از مسئولیت، گریزی نیست. باید به موقعش حساب پس داد آنهم چه جور! اما مگر من عاقل می شوم! سن و سال برایم جز نشانه های چشمگیر پیری امتیازی به همراه نداشته است. نیمچه عقلم را هم که هرگز به قدر کفایت برایم کارساز نشد سالهاست که به احساس فروخته ام! در پرانتز اینکه ریاضی ام هم هیچوقت خوب نبوده است.

بهش گفت: تو که در شرف رفتنی دیگر وبلاگ می خواهی چه کنی؟! با حسرت جواب داد: می خوام آخرین حرفهامو توش برات بنویسم. آنچه را هرگز نخواستی بشنوی بنویسم. شاید روزی بخوانی و بفهمی …!

البته همیشه حرفهایی هست که ناگفته اش بهتر از گفته اش! گله هایی هست که شاید هیچوقت به نگارش هم در نیاد. از نوشتنشون چه سود؟! …

اما چه بسیار آدمهایی بودن و هستن که قصه های غصه هاشونو با حودشون راهی اون دیار می کنن. اینجور قصه ها اگر آشکار می شد رمانهای پرفروشی می تونست بشه که از روشون فیلمهای سینمایی می ساختن. قصه ی غصه همیشه طرفدار داره و خریدار! اصولاٌ شرح غم و غصه برای مردم جذاب تره و بیشتر به دلها می شینه، چون به زندگی واقعی نزدیک تره و راحت تر می شه باهاش همدلی کرد.

 

www.alehabib.ir

http://alehabib.persianblog.ir/

   + محمد آل حبیب ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

شبه خاطرات 2

تکه کلام پدر به من هم سرایت کرد؛

وقتی دوستان پدرم با وی تماس میگرفتند اگر خیلی طرف را دوست می داشت میگفت به به علمای نجف یادی از علمای قم کردند اگر هم بیشتر دوستشان میداشت می گفت به به چه خبر شده است که علمای قم یادی از علمای نجف کردند، حالا گاهی اوقات من هم با این تکه کلام دوستانم را غافلگیر میکنم!

   + محمد آل حبیب ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

شبه خاطرات 1

موقعی که دستم به دهنم نمی رسید، باید در منزل کار می کردم تا اُجرت بگیرم، کارهای سختی رو تجربه کردم از شیشه پاک کردن در ارتفاع گرفته، به سبک اوشینی سابیدن کف آشپزخانه تا جا انداختن این چرخ های کوچک اعصاب خُردکن پرده سقفی در ریل چسبیده به سقف! ... خلاصه اینکه روزگاری داشتیم!

   + محمد آل حبیب ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

عاشقانه

وقتی تو باشی بودن من زیاد مهم نیست ...

   + محمد آل حبیب ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مرگ

عیون أخبار الرضا علیه‏السلام ـ به نقل از محمّد بن یحیى بن ابى عَبّاد ، از عمویش ـ : روزى از امام رضا علیه‏السلام شنیدم که این ابیات را مى‏خواند ـ در حالى که ایشان، به ندرت شعرى مى‏خواند ـ :
«همه ما آرزو داریم که بیشتر عمر کنیم/
و مرگ‏ها، خود، آفت‏هاى آرزویند .
زنهار ، آرزوهاى پوچ، فریبت ندهند/
پاى در راه نِه و دست از بیهودگى‏ها بدار .
دنیا ، به سایه‏اى در حرکت مى‏ماند/
که رهگذرى در آن ، بار افکنَد و آن گاه بکوچد .

   + محمد آل حبیب ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اختیار

چه خوب میشد تولد و مرگ در اختیار خود انسان بود، خودش می مُرد خودش جهنم و بهشت را می چشید، خودش زنده می شد،خودش عبرت میگرفت و خودش تکرار نمی کرد!

   + محمد آل حبیب ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مپرس

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

   + محمد آل حبیب ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گریه

ما بر حسین(ع) می گرییم ، اما هرگز در گریه متوقف نمی شویم.

   + محمد آل حبیب ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

سقوط هواپیما

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون


اینجانب  این حادثه جانسوز را به خانواده محترم درگذشتگان و عموم مردم کشورمان تسلیت می‌گویم.

 

   + محمد آل حبیب ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مهمان داریم

تا بحال هر کسی را به خانه مان دعوت نکردم مگر به ندرت، خانواده شهداء تاج سر ما و خانواده ما هستند، مهمان تاج سر ماست!

همین برای هیچکس!

   + محمد آل حبیب ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

 

کاش خدا ما رو به رفیقامون برسونه، سلام حاج احمد ...!

اللهم افتح باب رحمتک

"اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک"

   + محمد آل حبیب ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آرزو

کاش یکی بود باهاش درد و دل میکردم ... همین!

   + محمد آل حبیب ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

برای تو

هنوز آن‌قدر بزرگ نیستی که فراموش شوی.

   + محمد آل حبیب ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خودخواهی

آغوشتو به غیر من،واسه کسی باز نکن

...

   + محمد آل حبیب ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

فیلم رستگاران

بعضی از دیالوگ های فیلم "رستگاران" (به کارگردانی سیروس مقدم) برای خودش عالمی دارد. کاش تکرارش را چندباره نشان میدادند!

   + محمد آل حبیب ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

سفر کاری/تفریحی

فردا عازم اصفهان هستم، ان شاءالله

 

بعد نوشت: کنسل شد!

   + محمد آل حبیب ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مصاحبه با وزیر سابق کشور علی کردان

"نظام آباد"

   + محمد آل حبیب ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

وحدت

حوزه در قالب دانشگاه (دانشگاه امام صادق(ع))

دانشگاه در قالب حوزه (موسسه امام خمینی(ره))

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

حکایت برچسب

زمان بازرگان به ما بر چسب چریک زدند ، زمان بنی صدر هم برچسب منافق! الان هم بر چسپ خشک مقدسی و تحجر؟ هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم ،برچسب بارنمان کردند. حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم ، اما بسیجیان: دلسرد نباشیدحاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند.

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مجمع روحانیون

مبارز نه، منافق!

   + محمد آل حبیب ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نوکری مردم

... بنده عرض میکنم که به نوکری مردم عزیز و شریف ایران اسلامی افتخار میکنم و این نوکری را با هیچ چیزی عوض نخواهم کرد.

التماس دعا

   + محمد آل حبیب ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ژاکلین (زهرا علمدار)

من ژاکلین ذکریای‌ثانی هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشد. هجده سال سن دارم و در حال حاضر نیز پس از این‌که دیپلم گرفتم، در کنکور شرکت کردم. من از یک خانواده‌ی مسیحی هستم و از اسلام اطلاعات کمی دارم.
وقتی وارد دبیرستان شدم، از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم که برمی‌گشت به فرهنگ زندگیمان. توی کلاس ما دختری بود به اسم مریم که حافظ هجده جز قرآن مجید بود؛ بسیجی بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. می‌خواستم هر طوری که شده با او دوست شوم.
... آن روز سه‌شنبه بود و توی نمازخانه‌ی مدرسه‌مان دعای توسل برگزار می‌شد. من توی حیات مدرسه داشتم قدم می‌زدم که ناگهان کسی از پشت‌سر چشمانم را گرفت. دست‌هایش را که از چشمانم برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مریم بود و که اظهار محبت و دوستی می‌کرد.
او پیشنهاد کرد که با هم به دعای توسل برویم. اول برایم عجیب بود ولی خودم هم خیلی مایل بودم. من که چیزی بلند نبودم، نشستم یک گوشه ولی ناخواسته از چشمانم اشک سرازیر شد. از آن روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می‌رفتیم چون مسیر ما یکی بود. هر روز چیز بیشتری یاد می‌گرفتم. اولین چیزی هم که آموختم، حجاب بود. با راهنمایی‌های او به فکر افتادم که در مورد دین اسلام مطالعه و تحقیق بیشتری بکنم.
هر روز که می‌گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه‌مند می‌شدم. مریم همراه کتاب‌های اسلامی، عکس شهدا و وصیت‌نامه‌هایشان را هم می‌آورد و با هم می‌خواندیم. می‌توانم بگویم که هر هفته با شش شهید آشنا می‌شدم.
... اواخر اسفند ماه 1377 بود که برای سفر به جنوب ثبت‌نام می‌کردند. مدتی بود که یکی از کلیه‌هایم به شدت عفونت کرده بود و حتماً باید عمل می‌شد. مریم خیلی اصرار کرد که همراه آن‌ها به منطقه‌ی جنگی بروم. به پدر و مادرم گفتم ولی آن‌ها مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم و روز 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود که یادم افتاد دعای توسل بخوانم. شروع کردم به خواندن، نمی‌دانم در کدام قسمت دعا بود که خوابم برد! در خواب دیدم در بیابانی برهوت ایستاده‌ام، دم غروب بود. مردی به طرفم آمد و گفت:‌ « زهرا بیا... بیا... می‌خواهم چیزی نشانت دهم. » راه افتادم دنبالش. در نقطه‌ای از زمین چاله‌ای بود که اشاره کرد به آن داخل شوم. آن پایین جای عجیبی بود. یک سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از آن‌ها نور آبی‌ رنگ می‌تراوید؛ پر از عکس شهدا و آخر آن‌ها هم یک عکس از آقا سیدعلی خامنه‌ای مولا و سرورم بود. آقا هم شروع کرد به حرف زدن؛ فرمود: « شهدا یک سوزی داشتند که همین سوزشان آن‌ها را به مقام شهادت رساند. مثل شهید جهان‌آرا، همت، باکری و علمدار... » پرسیدم:‌ «‌علمدار کیست؟» چون اسمش به گوشه نخورده بود، آقا فرمود: « علمدار همانی است که پیش تو است؛ همانی که ضمانت تو را کرد که بتوانی به جنوب بیایی. »
از خواب پریدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می‌خورم که بگذاری به جنوب بروم؛ او هم اجازه داد. هنگام ثبت‌نام برای سفر، با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفی کردم. اول فروردین 78 همراه بسیجیان، عازم جنوب شدیم. نوار شهید علمدار را از نوار فروشی کنار حرم امام خمینی (ره) خریدم و هر چه بیشتر این نوار را گوش می‌دادم، بیشتر متوجه می‌شدم که آقا چی می‌گفت. در طی ده روز سفری که داشتیم، تازه فهمیدم اسلام چه دین شیرینی است. وقتی بچه‌ها نماز جماعت می‌خواندند، من یک کنار می‌نشستم. زانوهایم را بغل می‌گرفتم و به حال بد خودم گریه می‌کردم. به شلمچه که رسیدیم، خیلی باصفا بود. نگفتم، مریم خواهر سه شهید است. دو تا از برادرهایش در شلمچه عملیات کربلای 5 شهید شدند. با او رفتم گوشه‌ای نشستم و او شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. یک لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده‌اند و دارند زیارت عاشورا می‌خوانند.
آن جا بود که حالم خیلی منقلب شد و از هوش رفتم. فردای آن روز، عیدقربان، قرار بود آقای خامنه‌ای به شلمچه بیاید و نماز عید را بخوانند و ما هم رفتیم. ساعت حدود 5/11 بود که آقا آمد. چه خبر شد شلمچه! همه بی‌اختیار گریه می‌کردند. با دیدن آقا تمام نگرانی‌ام به آرامش تبدیل شد. هنگامی که خواست برود، دوباره همه‌ی غم‌های عالم بر جانم نشست. آقا داشت می‌رفت و دل‌های ما را هم با خود می‌برد.
خلاصه پس از این‌که از جنوب برگشتم، تمام شک‌هایم تبدیل به یقین شد. آن موقع بود که از مریم خواستم طریقه‌ی اسلام آوردن را به من یاد بدهد. او هم خیلی خوشحال شد بعد از این‌که شهادتین را گفتم، یک حال دیگری داشتم. احساس می‌کردم مثل مریم و دوستانش شده‌ام؛ من هم مسلمان شده‌ام. فقط این را بگویم که همه‌ی اعمال مسلمانی را مخفیانه به جا می‌آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کلیه‌هایم به کلی خوب شد. هنگامی که اسلام آوردنم را به خانواده‌ام گفتم، آن‌ها عصبانی شدند و حتی کار به ضرب و شتم کشید؛ ولی صبر کردم و به پدر و مادرم تا الآن بی‌احترامی نکردم.

 

پی نوشت: کتاب راه ناتمام   -  صفحه: 101 / راوی: ژاکلین ذکریای ثانی

طولانی بود اما خواندنی ست، ببخشید!

   + محمد آل حبیب ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

کنایه

اســـــــرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

   + محمد آل حبیب ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

شهادت

پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد

   + محمد آل حبیب ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

حسین جانم

از دور متوجه پیکر شهیدی داخل یکی از سنگرها شدیم. سریع رفتیم جلو. همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود. خواستیم که بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، در کمال حیرت دیدیم در انگشت وسط دست راست او انگشتری است؛ از آن جالب‌تر این که تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود ولی انگشتی که انگشتر در آن بود، کاملاً سالم و گوشتی مانده بود.
همه‌ی بچه‌ها دورش جمع شدند. خاک‌های روی عقیق انگشتر را پاک کردیم. اشک همه‌مان درآمد، روی آن نوشته شده بود:‌ « حسین جانم »

   + محمد آل حبیب ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بهترین عروسی

-آخه می‌خوای بری جبهه چکار؟ می‌خوام برات زن بگیرم. آرزو دارم دامادی تو را ببینم.
-مادرجان، باور کن عروسی جبهه قشنگ‌تره.
به سرعت درِ اتاق را قفل کرد. چند ساعت بعد برگشت تا به او بگوید که هم‌رزمانت رفتند.
هراسان همه جا را گشت. پنجره‌ی اتاق باز بود. پسر از پشت‌بام خانه فرار کرده بود.

   + محمد آل حبیب ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

تنها پسر خانواده

هر کاری کردند، از ماشین پیاده نشد. با مهربانی رفت پیشش. - پسرم بیا پایین. من قراره انفرادی اعزام بشم... خودم می‌برمت جلو با عصبانیت فریاد زد: - چرا دروغ می‌گی؟ چرا لباس سپاه را پوشیدی؟ کسی که دروغ می‌گه، نباید لباس سپاه را بپوشه! همه حیرت‌زده نگاهش کردند. نمی‌خواستند اعزامش کنند. تنها برادر هفت خواهر بود و پدر هم نداشت!

   + محمد آل حبیب ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

انگشت پا

می‌خواست انگشت بزند. انگشت دستش کوچک بود، انگشت شصت پایش را جوهری کرد و پای رضایت‌نامه زد. با دلخوری برگشت. هنوز هم نمی‌دانست مسئول اعزام از کجا فهمیده بود!

   + محمد آل حبیب ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

پدر

پدر واسطه خلقت وجودی ماست.

   + محمد آل حبیب ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مرتضا

تو مبایلم اسمش رو با پیشوند "سردار" سیو کردم به امید اینکه یه روز بشه "سردار". همین!

   + محمد آل حبیب ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

زندگی با عشق!

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد: یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:« این کار شما تروریسم خالص است! » نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.» جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! » وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند »!

   + محمد آل حبیب ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مصاحبه

یکی از دوستان ما 50 ساعت مصاحبه کرده با علی کردان (وزیر سابق کشور) که اگر منتشر بشه کلی از معادلات سیاست داخلی رو بهم میریزه!

   + محمد آل حبیب ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گوگل ریدر

عجب جای باحالی هستش ...

از آموزشی که جناب استاد نمک به بنده داده اند خیلی تشکر میکنم!

   + محمد آل حبیب ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

صاحب

این روزها هیچ چیز امیدوارکننده نیست

جز اینکه

همه ی راه ها به ولیعصر ختم می شوند...

   + محمد آل حبیب ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

زندگی

زندگی می رود
در حالی که من
زودتر از او رفته ام !

   + محمد آل حبیب ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

صندلی

یک صندلی برای دو نفر،دو صندلی برای یک نفر ...!

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

چشم های عسلی

وقتی چین گوشه ی چشمهای عسلی کسی از یادتان نرود،و چه می دانید که یاد چیست؟،یاد یک نفر که مثل ساده سفید و بلند بود،یاد نگاه های محض کسی که می توانست عاشق باشد شبیه قرن سوم و چهارمتان، آنگاه خبر می دهم شما را از آنچه که بودید و می کردید،مینشستید موازی و نگاه نمی کردید چشمهای یکدیگر را که هر آیینه راست می گفتند چرا نگاه نکردید؟

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

فراموشی

زندگی 2 چیز به من آموخت،
.
.
ولی هر چقدر فکر میکنم یادم نمی آید چه بود!

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ناز نکن

هشدار؛ناز نکن خواهشاً،دیر بیای من میرم ...!

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بهشت

برو به جهنم؛
آخه فقط تویی که میتونی بهشتش کنی!

   + محمد آل حبیب ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گرسنمه

میتونم یه دل سیر نگاهت کنم؟؟؟!!!

رونوشت به "او"

   + محمد آل حبیب ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گم شو

برو گمشو تا دنبالت بگردم!

همین برای دلم!

   + محمد آل حبیب ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دلبر

نزدیک به ١۵ ساعت است که با دلبرجان بیرون هستیم.

   + محمد آل حبیب ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دیالوگ

به تعداد آدمها راه هست برای رسیدن به خدا !

"فیلم مارمولک"

   + محمد آل حبیب ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مرگ

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

دکتر شریعتی

   + محمد آل حبیب ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دعای امام سجاد در حق پدر و مادر گرامیشان

خدایا هر آزار که از من به ایشان(پدر و مادر) رسیده یا هر مکروه که از من به ایشان پیوسته، یا هر حقى که در مقام ایشان از طرف من تضییع شده، پس آن را وسیله ریختن از گناهان و بلندى درجات و فزونى حسنات ایشان قرار ده. اى کسى که بدیها را به چندین برابرش از خوبیها تبدیل مى‏کنى.
خدایا هر تندروى که در گفتار با من کرده‏اند، یا هر زیاده روى که درباره من روا داشته‏اند، یا هر حق که از من فرو گذاشته‏اند، یا هر وظیفه که در انجامش درباره من کوتاهى کرده‏اند، پس من آن را به ایشان بخشیدم، و آن را وسیله احسان درباره ایشان ساختم، و از تو مى‏خواهم که بار وبال آن را از دوش ایشان فرو گذارى، زیرا که من نسبت به خود گمان بد به ایشان نمى‏برم، و ایشان را در مهربانى نسبت به خود مسامحه کار نمى‏دانم، و از آنچه درباره‏ام انجام داده‏اند ناراضى نیستم اى پروردگار من زیرا که رعایت حق ایشان بر من واجب‏تر، و احسانشان به من قدیم‏تر، و نعمتشان نزد من بزرگتر از آن است که ایشان را در گرو عدالت کشم، یا نسبت به ایشان معارضه به مثل کنم و گر نه اى خداى من طول اشتغال ایشان به پرورش من، و شدت رنجشان در پاس داشتنم چه خواهد شد؟ و تنگى و عسرتى که در راه رفاه من تحمل کرده‏اند کجا بشمار خواهد آمد؟

   + محمد آل حبیب ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دارایی ...

خدایا !
من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری؛من چون تویی دارم و تو،چون خودی نداری. امام سجاد (ع)

   + محمد آل حبیب ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ده سال بعد ...

میرحسین موسوی در بیانیه شماره 2984 خود از مردم خواست همچنان برای احقاق حق خود پافشاری کنند. وی بر ابطال انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری تاکید کرد.(گلصنم)

   + محمد آل حبیب ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نیایش؛

نمایش عجز است به همراه عشق!

   + محمد آل حبیب ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مجردی

یه ضرب المثل چینی هست که میگه: اگه از دوران مجردیت لذت نمی بری، ازدواج کن. اونوقت حتما از دوران مجردیت لذت می بری!

   + محمد آل حبیب ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بدون شرح

इंडिया

من خیلی اینجا رو دوست دارم آرزو دارم یکبار شده اینجا رو ببینم !

   + محمد آل حبیب ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نکته

برتر نیستیم ... برترمان می کنند ... و وقتی باور کردیم ... بال هایمان را می شکنند!

   + محمد آل حبیب ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خودمانی

این "او"ی ما زیادی خودمانی شده است.که حتی عزیزان ما هم نمیتوانند در آن ابراز نظر و احساسات کنند؛

دلبر جان اینجا اینترنت است نه دانشگاه، کمی خودت را کنترل کن عزیزم!

   + محمد آل حبیب ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دلشکسته

فیلم "دلشکسته" رو حتما ببینید به اندازه سه تا نقطه محتوا داره!

زنده‌یاد خسرو شکیبایی، فریبا کوثری، آفرین عبیسی، اکبر عبدی، شهاب حسینی، بیتا بادران، رضا رویگری، شقایق فراهانی و مجید مشیری بازیگران این فیلم هستند.

کاش "او" هم نَفَس شود،همین!

   + محمد آل حبیب ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اعتکاف

اعتکاف کجا برم،کجا بیام در خونت؟

رفقا:کسی جایی سراغ داره؟ یه جای خلوت!

   + محمد آل حبیب ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بیام؟

میخوام بیام مهمونی ...!

راهم میدی ...؟

   + محمد آل حبیب ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اوج امید

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند  پنهان می شود

   + محمد آل حبیب ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

همین

نیت یه چیز دیگه بود ...

لازم نبود دعوتنامه بدی ... همین برای دلم!

   + محمد آل حبیب ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

...

اولین درس پرواز دل کندن از زمین است

   + محمد آل حبیب ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آرمان شهر

خداروستارا
بشر شهر را
ولی شاعران
آرمان شهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آنرا ندیدند

"قیصر امین پور"

   + محمد آل حبیب ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بنده نواز

تا خدا بنده نواز است
به خلقم چه نیاز
می کشم ناز یکی
تا به همه نازکنم

   + محمد آل حبیب ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()